شهید بزاز زاده

زمان مطالعه: 3 دقیقه

چند روز پیش در مجلسی اخوی محترم  برادر شهید و بزرگوار بزاز زاده را ملاقات کردم . ایشان مجدد مرا به یاد گذشته و خوابی که قبل از مجروجیتم دیده بودم انداخت و خواست تا یک بار دیگر این خواب را تعریف کنم . ضمن اینکه از من قول گرفت تا این خاطره را بنویسم.

با اخوی ایشان، شهید بزاز زاده دردی ماه سال ۵۹ آشنا شدم. زمانی که آبادان در محاصره ای سخت بود . به اتفاق تعدادی از بچه های بسیج به آبادان ایستگاه ۷ – منطقه فیاضیه  اعزام شدیم. در این منطقه بزرگواران زیادی حضور داشتند که خداوند تبارک و تعالی بعصی از این بزرگواران را برای ما نگه داشته که  می توان در راس آنها  از برادر جانباز سردار علی فضلی نام برد  و بعضی دیگر از این عزیزان مثل سردار کلهر و برادر بهینه و برادر بزاززاده بودند که اینک عند الملیک المقدرند . خاطرات بودن با آنها گرچه بسیار اندک ولی برای همیشه با من خواهد ماند و تا ابد با آن خاطرات خواهم زیست . شهید بزاز زاده یکی از همین شهدا بود.

شهید بزاززاده را اولین بار بود که می دیدم . ایشان وقتی فهمیدند که گروه ما تازه از دزفول رسیده به استقبال ما آمد و با روی باز و گشادگی خلق ، منطقه و وضعیت آرایش نیروها را برای من توصیف و تشریح کرد. ایشان فردی چابک، زیبا منظر ، مومن  و شجاع بود. و همین زیبایی صورت و سیرتش اثری عمیق بر روح و روان من گذاشته بود.

این تآثیرات روحی به وجود نازنین شان به دوره حیات مبارکش محدود نشد و اثرات آن بعد از شهادتش نیز ادامه دارد. به ذهنم اوایل بهمن سال ۶۰ بود. بشدت در گیر تجهیز  منطقه  برای آغاز عملیاتی بزرگ بودیم که بعدها فتح المبین نام گرفت. قصه ما اینطور شروع شد که شبی ایشان را در خواب دیدم. بسیار برازنده، خوش لباس، سرحال و مثل قبل پراز نشاط. از اینکه ایشان را زنده می دیدم متعجب بودم و ازحال روزش پرسیدم و البته با خنده به من جواب می داد. شهید با یک سینی مربع شکل که پر از گزهای گرد بود به من گز تعارف کرد و من هم یکی برداشتم و هنوز طعم آن را بعد از گذشت سالها حس می کنم. بعد با صورتی خندان  در حالی که با چشم او را تعقیب می کردم از من دور شد.

فردا صبح این خواب و رویای و حالت دیشب را برای دوست بسیار خوبم محسن ظریفی تعریف کردم . با گفتن خواب انگار ماتش زده بود همینظور به من چشم دوخته بود .

گفتم: محسن حواست به منه؟

گفت: آره ولی چقدر عجیب !

پرسیدم: کجاش عجیبه؟

 گفت: همه اش.

من که اصلاً متوجه این حالتش نشده بودم

 گفتم: کجایی؟ چی میگی؟ .

گفت: عجیب اینه که من هم دیشب عین همین خواب دیدم. اما نه شهید بزاز زاده را که شهید کریم پور مقامی را خواب دیدم. او هم . بسیار برازنده، خوش لباس، سرحال و مثل قبل پراز نشاط بود  و من هم از اینکه ایشان را زنده می دیدم تعجب کردم و ازحال روزش پرسیم و البته او هم با خنده به من جواب می داد.  اما او در یک سینی گرد که پر از گزهای مربع شکل بود به من گز تعارف کرد و من هم مثل شما یکی برداشتم بعد هم با صورتی خندان از من دور شد.

اینبار من بودم که شکه شده بودم. چند لحظه سکوت بین من و او برقرار بود انگار نمیدانستیم چطور باید این سکوت را بشکنیم. که محس گفت : من میرم پیش جاج آقا (حجت الاسلام مخبر امام جمعه موقت دزفول رحمه الله علیه) و خواب ها را براش تعریف می کنم تا ببینیم تعبیر این دو خواب عجیب و شبیه چیه . تنها چیزی که گفتم این بود که به حاج آقا نگو که منو تو این خواب را دیده ایم والا ممکنه تعبیرش را بهت نگه.

چند روز بعد محسن از شهر برگشت و تعبیر خوابها را پرسیدم. ایشان ابتدا از گفتن تعبیر خواب طفره میرفت  ولی النهایه گفت :بنظرمی رسد بزودی هر دو نفر از یک ناحیه بدن مجروح می شویم، ولی با این تفاوت  تو بزاز زاده را در خواب دیدی و او با تیر شهید شده لکن مجروحیت تو با انفجار مین خواهد بود و من که کریم پورمقامی را که با انفجار مین شهید شده دیده ام  ظاهراً با تیر مجروح  خواهم شد. از اتفاقی که باید بیفتد متعجب نشدم از اینکه تعبیر خوابها اینچنین است متعجب شدم. بسیار جالب است ، برای تعبیر این خواب زیاد منتظر نماندیم. بعد از چند روز اولین قسمت خواب یعنی محروحیت من بر اثر انفجار مین و قطع هر دو پا اتفاق افتاد و البته چندی بعد محسن هم بر اثر اصابت تیر در هر دو پایش مجروح شد  که این مجروحیت منجر به اسارت شش ساله او در زندانهای بعث عراقی گردید.

 

 

دسته‌بندی نشده

همت یک جانباز ازبیسوادی تا کرسی تدریس در دانشگاه

زمان مطالعه: 2 دقیقه

بطور کاملا تصادفی در دوران خدمتی ام در بنیاد با ایشان آشنا شدم. ایشان تمام مدت دفاع مقدس را در جبهه گذرانده بود ،با وجود عائله زیاد لحظه ای از حضور در عملیاتها غافل نشده بود. اگر در زمان پدافندی به عقب برمی گشت ، یا در حال تبلیغ وتهیج همکاران شرکت… بود ویا در بسیج مشغول آموزش . خودش می گفت : چندین بار خدمت گذاری به ترکش را داشته واز نازنین صوت انفجار بی بهره نبوده است. جنگ تمام می شود وتوفیق ۴۵ درصد جانبازی را بدست می آورد ،به پاس حضور فعالانه اش در بهانه های حق علیه باطل ، به جرم بیسوادی از شرکت …اخراجش(تعدیل؟) می کنند.عوض اعتراض وبه رخ کشیدن رزمنده گی و جانبازیش با خود می گوید : مهم نیست بلکه کار از جای دیگر خراب است. اگر من وهمرزمانم با توکل بر خدا با رژیم بعث وهمپالگی هایش ،هشت سال جانانه دفاع کردیم پس می توان با همان توکل ،بر اهریمن جهل وبیسوادی نیز جنگید. علی هذا شروع می کند و با داشتن شش فرزند خود نیز برمیز تحصیل علم می نشیند و در مدت هفت سال موفق به دریافت گواهینامه دیپلم شده و خود را جهت شرکت در آزمون سراسری آماده می کند. می گوید : روزی برای امتحانی از دوره دیپلم راهی محل امتحانات شدم .شب قبل آن ،برای مهیا شدن بیشتر ، به منزل نرفتم و در بسیج بشدت مشغول مطالعه درسم بودم نزدیکی های صبح بعد از اقامه نماز راهی محل امتحان شدم ،هنوز هوا تاریک بود ، و از طرفی احساس خستگی می کردم ، با خود گفتم : بر روی مقوایی زیر همین دیوار در میدان آزادی استراحتی کنم ، دست راستم را زیر سرم گذاشتم ، لحظه ای بعد چیزی نفهمیدم. مردمی که راهی کارهای روزانه خود بودن با دیدن این صحنه علی الظاهر دست بر جیب کرده و سکه ای را به تصور کمک به بینوائی بر زمین اطرافم می انداختند از آنجایی که گوش چپم بر اثر موج انفجار ناشنوا شده بود صدای افتادن سکه ها را نمی شنیدم. زمانی از خواب برخواستم که اطرافم را تعداد بیشماری سکه فرا گرفته بود از ترس اینکه نکند نیروی انتظامی به جرم تکدی گری مرا بازداشت کند وضمن نرسیدن به جلسه امتحان باعث آبروریزی شود ، سریع از جایم بلند شده و به شدت هرچه تمامتر راهی محل امتحان شدم والحمدلله باغمض عین مسئولان برگزاری امتحان از تاخیری که داشتم ،با نمره خوب قبول شدم. ایشان بعد از گذراندن دوره متوسطه با موفیت وارد دانشگاه شده و در رشته اقتصاد به دلیل کسب موفقیتهای درسی ، بعنوان دانشجوی ممتاز راهی مکه معظمه شد به پاس کسب مدارج عالیه در چهارم شعبان المعظم توفیق زیات مقام معظم رهبری را نیز پیدا کردند. ایشان ،الان نیز به عنوان شخصی کارا در در کسوت استادی دانشگاه مشغول خدمت می باشند.

دسته‌بندی نشده

الویت افراد برای مقابله باخطر از نگاه سیف الله

زمان مطالعه: 2 دقیقه

مرام سیف الله در مقابل نظرات و انتقادات بسیار بزرگوارنه بود. اصولا در عین اینکه صاحب نظر و تز بود اما علاقه خاصی به شنیدن نظرات دیگران از خود نشان می داد و در مقابل انتقاد دیگران بسیار صبورانه و برزگمنشانه برخورد میکرد.جالب است الان شاهدیم در هر جا که احساس خطری است و یا ممکن است در مسیر حرکتی آبروی کسی خدشه دار شود افراد از پذیرش این مسئولیت ابا می کنند. لاکن در زمان جنگ که بزرگترین دانشگاه انسان سازی بود حرکت ها به گونه ای دیگر بود. یاد دارم نیروهای کرمانی مستقر در منطقه صالح مشطط در یک سنگر جمع شدند و از سیف الله دعوت کردند تا به جمع آنها بپیوند و بعنوان فرمانده منطقه سخنان و گلایه های آنها را بشنود. سیف الله به من موضوع را گفت و خواست تا من هم او را در این جلسه همراهی کنم. سرتاسر صحبت های نماینده نیروهای کرمانی در یک جمله خلاصه می شد و آن اینکه چرا در گشت ها، تک ها و مواردی که البته با خطر همراه است از نیرو های کرمانی استفاده نمی کنید. در حقیقت جنگ شهادت طلبی بود و نه چیز دیگر. این موضوع برای من کاملاً مشخص بود و آن صرفاً بر می گشت به اینکه تا آنجا که ممکن است گروهی را به خطر بیندازد که نزدیکتر ها باشند و سعی شود به گونه ای عمل شود که به نیروهای اعزامی کمتر صدمه وارد شود . ولی در هر حال جملات و اعتراضات برای طرح این موضوع خیلی شدید بود . نکته جالبی که در این صحبتها همراه بود اینکه گوینده در هنگان صحبت چشم به دیوار دوخته بود . سیف الله در آخر با یک کلام که سعی می کنم در برنامه های بعد از شما هم استفاده کنم اکتفا کرد. بعد از ختم جلسه به او گفتم چرا جواب بچه ها را خلاصه گفتی و موضوع را تشریح نکردی . با لبخند جواب داد فکر کنم خطاب سخنانش دیوار بود و به من نمی گفت و به نوعی با بزرگواری بدون اینکه تنشی پیش بیاد از کنار این موضوعات رد می شد. و اعتقاد داشت اول کسی که باید در معرض خطر قرارگیرد خودش است و بعد نزدیکترین افراد به خودش و بعد دیگران . وبرای سلامتی دیگران بسیار واسواس بخرج می داد.

دسته‌بندی نشده