اهمّیت قضاوت در سیره پیشوایان

زمان مطالعه: 11 دقیقه

 


معنى وسيع قضاوت، و اهميت آن

قضاوت به معنى حكم كردن و داورى نمودن بر اساس موازين اسلامى است، به گونه‏اى كه موجب رفع و دفع منازعه و دعوا و مرافعه بين افراد شده، و ناهنجارى و نابه‏سامانى آنها را به هنجار و سامان دهى تبديل سازد. و در اصطلاح عبارت است از تشكيل دادگاه و دادرسى و تحقيق و تفحص در راستاى جرم‏شناسى و معرفى مجرم و حكم به كيفر او بر اساس عدل و رأفت اسلامى و گواهى شهود يا اقرار مجرم به طورى كه حق به حق دار برسد و از باطل جلوگيرى گردد. از اين رو قاضى بايد از شرايط بالاى علم و آگاهى و هشيارى و عدالت و تقوا برخوردار باشد آن گونه كه هرگونه تهديد و تطميع او را از صراط مستقيم حق وحقيقت باز ندارد، و با توجه به همه جوانب و شرايط زمان و مكان، قضاوت كند.

پنج عنصر مقدس تقوا، آگاهى، عدالت، رأفت و هشيارى از اركان قضاوت است، كه اگر يكى از آنها نباشد قضاوت كامل انجام نخواهد شد، لذا از نظر اسلام براى حفظ حريم قضاوت، احكام و آدابى ذكر شده كه همه بيانگر اهميت فوق العاده قضاوت است، مانند: نظارت دقيق به كار قاضيان، نگاه مساوى قاضى به مراجعه كنندگان، هماهنگى قاضى با مرافعه كنندگان در صدا و نگاه و اشاره، پرهيز قاضى از نجوا وسخن در گوشى با افراد در هنگام قضاوت، پرهيز از قضاوت قبل از شنيدن ادعاى مرافعه كنندگان، عدم گرسنگى و تشنگى و
بى حوصلگى و عصبانيت و پرهيز از تلقين گواهان، ياد دادن بعضى از مرافعه كنندگان، تأمّل و دقت در قضاوت و پرهيز از توجه و خطاب بيشتر به بعضى از شاكيان وقص علی هذا ابوالاسود دئلى از دوستان مخلص حضرت على (ع) بود، حضرت على (ع) او را به خاطر لياقت علمى و معنوى، به عنوان قاضى يكى از مناطق نصب كرد، ولى پس از مدتى او را از اين مقام عزل نمود، او به محضر على (ع) آمد و از علّت عزل پرسيد، حضرت على(ع) قاطعانه به او فرمود: «در تو خيانتى نديدم ولى: رأيت كلامك يعلو كلام خصمك؛ ديدم هنگام قضاوت، صداى تو بلندتر از صداى مرافعه كننده است كه براى قضاوت به نزد تو آمده است.»[1]

يعنى نبايد صداى قاضى به گونه‏اى باشد كه به صداى متهمين فائق شود و آنها را در تنگنا يا تحت تأثير قرار دهد.

در مورد وسعت ابعاد قضاوت بايد توجه داشت كه قضاوت اختصاص به دادگاه و قاضى رسمى و غير كودكان ندارد، بلكه قضاوت به معانى عام در كوچه و بازار در بين افراد و يا در مجالس عادى در خانه‏ها و يا نسبت به كودكان نيز وجود دارد، بنابراين اگر در مرافعه‏اى، افرادى نزد اعضاء شورا، يا نزد معتمدين و بزرگان آمدند و وی را حكم قرار دادند و به او گفتند آمده‏ايم تا مشكل ما به صورت كدخدا منشى حل شود، بايد آنان كه مرجع قضاوت قرار گرفته‏اند، احكام و آداب قضاوت را رعايت كنند و اگر نمى‏توانند، حتماً از قضاوت كردن پرهيز نمايند.

براى روشن شدن اين مطلب نظر شما را به يك آيه قرآن و يك سخن از اميرمؤمنان على (ع) جلب مى‏كنيم: در مسأله اختلاف زن و شوهر قرآن مى‏فرمايد: «و ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حكماً من اهله و حكماً من اهلها؛ اگر از جدايى و شكاف بين زن و شوهر بيم داريد يك داور از خانواده شوهر و يك داور از خانواده زن انتخاب كنيد تا به كار آنان رسيدگى كنند.»[2] روشن است كه منظور از اين داور، قاضى به معنى اصطلاحى نيست بلكه شخص عادى است كه او را افراد خانواده به عنوان داور برمى‏گزينند. بنابراين لازم است در اين محكمه صلح فاميلى، كسانى كه براى قضاوت انتخاب مى‏شوند، بدانند كه در مقام بسيار ارجمندى قرار گرفته و بايد آن‏چه با عدالت و حكم خدا و تقوا هماهنگ است داورى نمايند.

روايت شده: دو كودك، خطى نوشته بودند به محضر امام حسن مجتبى (ع) رسيدند تا آن حضرت درباره بهتر بودن يكى از آنها قضاوت كند، در اين هنگام على(ع) نگاهى به فرزندش امام حسن(ع) كرد و فرمود: «يا بنىّ انظر كيف تحكم فانّ هذا حكمٌ، و اللّه سألك عنه يوم القيامه؛ اى پسرجان! مراقب باش كه چگونه قضاوت مى‏كنى، قطعاً اين نيز بنوعى از قضاوت است، و خداوند در روز قيامت در مورد آن از تو بازخواست مى‏كند.»[3]

به هرحال مسأله قضاوت از هركس و در همه جا و در مورد هر شخصى از مسايل بسيار عميق و دقيق و پرمسؤوليت است تا آنجا كه امام صادق(ع) فرمود: «اىّ قاضٍ بين اثنين فاخطأ سقط ابعد من السّماء؛ هر كس كه بين دو نفر قضاوت كند، ولى (بر اثر سهل انگارى) در قضاوت خطا كند، در عالم معنا گويى از فاصله دورتر از آسمان بر زمين سقوط كرده است.»[4]

و پيامبر (ص) فرمود: «كسى كه در مورد دو درهم، از روى ظلم قضاوت كند و بر اجراى آن اصرار نمايد مشمول اين آيه است: «و من لم يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم الكافرون؛ كسانى كه مطابق احكام نازل شده از سوى خدا قضاوت نكنند، آنها كافرند.[5] و حضرت على (ع) به شريح قاضى فرمود: «قد جلست مجلساً لايجلسه الّا نبىّ او وصىّ نبىٍّ اوشقىٍّ؛ اى شريح! در جايگاهى نشسته‏اى كه در آنجا جز پيامبر(ص) يا وصى پيامبر(ص) يا انسان تيره بخت در آن ننشيند.»[6]

ابوحمزه ثمالى مى‏گويد امام باقر(ع) فرمود: يك نفر قاضى در بين بنى اسرائيل سال‏ها قضاوت كرد، در آستانه مرگش به همسرش چنين وصيت نمود: «پس از مرگ مرا غسل بده و كفن كن، و جنازه‏ام را در ميان تابوت بگذار، و چهره‏ام را بپوشان، بعد خبر كن تا بيايند و جنازه‏ام را بردارند.» او از دنيا رفت، و همسرش به وصيت او عمل كرد، پس از مدتى براى آخرين بار روپوش را از چهره شوهرش برداشت، تا آخرين بار به او بنگرد، ناگاه ديد كرمى وحشت آور در بينى او فرو رفته و آن را مى‏خورد، هراسناك شد و روپوش را بر سرش افكند. مردم آمدند و جنازه قاضى را برداشته و بردند و به خاك سپردند، شب در عالم خواب، قاضى به نزد همسرش آمد از او پرسيد آيا با ديدن آن كرم وحشت كردى؟ زن گفت: آرى، قاضى گفت: رازش اين است، آن كرم كيفر يكى از گناهانم بود (كه در عالم برزخ به سراغم آمده بود) و آن گناه اين بود كه هنگامى كه در دنيا در دادگاه قضاوت مى‏كردم، روزى برادرت را از دور ديدم كه با شخصى در حال نزاع و مرافعه است، و به سوى من مى‏آيند تا بين آنها قضاوت كنم، من در ذهنم خطور دادم كه ‏اى كاش حق با برادرت باشد و به نفع او قضاوت كنم، آنها آمدند و ادعاى خود را بيان كردند، پس از تحقيق ديدم به راستى حق با برادرت است، طبق حق به نفع او قضاوت كردم. اين كرم كيفر گناه ذهنى من بود كه چرا در ذهنم خطور دادم كه كاش حق با برادرت باشد، در صورتى كه ذهن قاضى بايد كاملاً شفّاف باشد، من نبايد قبل از اثبات حق چنين فكرى مى‏كردم و چنان حالتى مى‏داشتم.[7]

امام صادق(ع) فرمود: «قاضيان چهار دسته‏اند، سه دسته آنها مشمول عذاب دوزخ هستند، و تنها يك دسته سزاوار بهشت مى‏باشند، اما آن سه دسته كه مستوجب عذابند عبارتند از: اول كسى كه از روى عمد و آگاهى قضاوت ناحق مى‏كند و دوم كسى كه قضاوت ناحق مى‏كند ولى آگاهى به آن ندارد و سوم كسى كه قضاوت به حق مى‏كند ولى از روى ناآگاهى اما آن دسته چهارم كه اهل بهشتند آنهايى هستند كه از روى آگاهى قضاوت به حق مى‏كنند.»[8]

پاسخ به يك سؤال

هرگاه سؤال شود، اگر كار قضاوت اين گونه دقيق و ظريف و پر خطر است، همين موجب مى‏شود كه شايستگان از آن مقام پرهيز كنند در نتيجه كار قضاوت تعطيل شود، وانگهى روايات بسيارى در تمجيد قضاوت به ما رسيده از جمله: امام صادق(ع) فرمود: «خير النّاس قضاة الحق؛ برترين انسان‏ها قاضى‏هايى هستند كه به حق داورى مى‏كنند.»[9] و حضرت على(ع) فرمود: «افضل الخلق اقضاهم بالحقّ؛ برترين انسان‏ها كسى است كه از همه بهتر بين مردم داورى مى‏كند.»[10]

پاسخ آنكه: بين اين دو دسته روايات هيچ گونه تعارضى نيست، رواياتى كه از قضاوت و قاضى تمجيد مى‏كنند، منظور آن قاضى‏اى است كه بر اساس موازين اسلامى به طور كامل قضاوت مى‏كند، و همه آداب را رعايت مى‏نمايد، ولى روايات ديگر كه قضاوت كردن را خطرناك مى‏داند و به انسان‏ها هشدار مى‏دهد، منظور قضاوتى است كه از روى سهل انگارى و عدم انضباط اسلامى و يا از روى ناآگاهى باشد. در اين راستا عالم بزرگ شيخ مفيد( متوفى 413 هـ.ق) مى‏نويسد: «قضاوت بين مردم داراى درجه عالى است، و شرايط مشكلى دارد، پس سزاوار نيست كه هركس آن را بپذيرد، مگر كسى كه اطمينان دارد كه به وظيفه‏اش عمل مى‏كند، و نيز بايد او عالم به قرآن و ناسخ و منسوخ آن و عام و خاصش باشد، و محكم و متشابه قرآن را بشناسد، و شرط ديگرش اين است كه از سنّت نبوى و روايات اهل بيت(ع) و ناسخ و منسوخ آن، آگاه باشد، و نيز كسى كه به لغت و كلمات و ادبيات عرب آگاهى داشته باشد، و از محرمات الهى پرهيز كند، و به دنيا بى‏علاقه باشد و در انجام كارهاى شايسته كوشا، و از گناهان گريزان، و از هوس‏هاى نفسانى دورى گزيند، و به تقواى الهى حريص باشد.»[11]

برهمين اساس حضرت على(ع) در عصر حكومت خود، وقتى كه شريح را در مقام قضاوت ابقاء نمود، قضاوت‏هاى او را تحت نظارت خود قرار داد، و به او فرمود: «هرگونه قضاوتى كه در مورد قصاص يا حدود يا حقى از حقوق مسلمين نمودى، حتماً بايد حكم آن قبل از اجرا به نظر من برسد، و پس از تأييد من آن را اجرا كن.»[12]

چند نمونه از جلوه‏هاى رفتارى پيشوايان

روش و شيوه پيامبر(ص) و امامان (ع) و آموزه‏هاى آنها در راستاى قضاوت آن چنان مسؤولانه، حساب شده و دقيق بود، كه به راستى، موجب مى‏شد كه حق به حق دار برسد، و از ستم ظالم جلوگيرى شود، و مدينه فاضله از ارزش‏هاى والاى اسلامى انسانى پديدار گردد، به عنوان نمونه نظر شما را به موارد زير جلب مى‏كنيم:

1- هنگامى كه در سال هشتم هجرت، پيامبر (ص) همراه لشگر اسلام وارد مكه شدند، و مكه را فتح نموده و تحت سيطره حكومت اسلامى درآوردند، در خانه كعبه بسته بود، و عثمان بن طلحه يكى از مشركان كليددار كعبه بود، پيامبر (ص) او را احضار كرد و كليد را از او گرفت، تا درون خانه كعبه را از لوث وجود بت‏ها پاك سازد. عباس عموى پيامبر(ص) پس از انجام اين مقصود، از پيامبر (ص) تقاضا كرد، با دادن كليد در كعبه به او، او را به افتخار كليد دارى كعبه مفتخر كند. پيامبر(ص) بر خلاف اين تقاضا، پس از تطهير درون كعبه از بت‏ها، در خانه را بست و كليد را به عثمان بن طلحه داد. در حالى كه اين آيه را تلاوت مى‏فرمود: «انّ اللّه يأمركم ان تؤدّوا الامانات الى اهلها، و اذا حكمتم بين النّاس ان تحكموا بالعدل؛ خداوند به شما فرمان مى‏دهد كه امانت‏ها را به صاحبانش برسانيد، و هنگامى كه ميان مردم داورى مى‏كنيد، از روى عدالت داورى كنيد.»[13] در اين ماجرا گويا عباس مى‏خواست از موقعيت و نفوذ خود براى كسب مقام كليد دارى، كه مقام برجسته‏اى بود، به خاطر اينكه عموى پيامبر(ص) است استفاده كند، ولى پيامبر(ص) با قضاوت عادلانه خود، پيشنهاد او را رد كرد، زيرا خداوند فرموده بود بر اساس عدالت داورى كنيد.

2- بانويى از قبيله بزرگى عمل منافى عفت مرتكب شده بود، با اين كه شوهر دار بود، به حكم اسلامى مى‏بايست سنگسار شود، پيامبر(ص) حكم او را صادر كرد، سران آن قبيله به محضر آن حضرت آمده و گفتند: ما در ميان قبايل داراى شأن و مقام ارجمند هستيم، به اين خاطر آبروى ما را حفظ كن، و اين زن را سنگسار نكن، پيامبر(ص) پيشنهاد آنها را رد كرد، و با كمال قاطعيت بر اساس عدالت و تساوى قانون براى همه قضاوت نمود، و فرمود: «الخلق امام الحقّ سواءٍ؛همه مردم در برابر حق و قانون حق مساوى هستند.» نظير اين حادثه در مورد زنى از اشراف يهوديان خيبر رخ داد، آنها مى‏خواستند با ترفندهايى از حكم رسول خدا(ص) در اجراى رجم سرپيچى كنند، آن حضرت با نشان دادن حكم تورات كه هماهنگ با حكم اسلام بود، ترفند آنها را خنثى كرده و حكم را اجرا نمود.»[14]

3- بانويى به نام فاطمه مخزوميه، كه از قبيله بنى مخزوم بود دزدى كرد، و اين موضوع براى پيامبر(ص) ثابت شد، و حكم آن قطع انگشتان دست راست او بود، سران اين قبيله ديدند اجراى اين حكم، بزرگترين سرشكستگى و سرافكندگى براى آن قبيله است، با هم به مشورت پرداختند، أسامة بن زيد نديم پيامبر(ص) را بهترين شخص تشخيص دادند، او را ديدند تا در محضر پيامبر(ص) شفيع گردد، اسامه به محضر آن حضرت آمد و اظهار شفاعت نمود، پيامبر(ص) خشمگين شده و با تندى به او فرمود: «اى اسامه! تو مى‏خواهى يكى از حدود الهى تعطيل شود، و براى تعطيل شدن قانون خدا، مى‏خواهى شفاعت كنى؟!» آنگاه آن حضرت در مسجد براى مسلمانان خطابه‏اى خواند از جمله فرمود: «مردمى كه پيش از شما زندگى مى‏كردند از اين رو به هلاكت رسيدند و شيرازه ملّيت آنان از هم گسيخت و پاره شد كه هرگاه اگر در ميان افراد صاحب نفوذى، دزدى يا خلافى مى‏شد، قانون حق اجرا نمى‏شد، ولى اين قانون در مورد افراد ضعيف اجرا مى‏شد، سوگند به خدا اگر دخترم فاطمه(س) دزدى كند، دستش را قطع خواهم كرد.»[15]

4- حضرت على (ع) به شريح قاضى فرمود: «واس بين المسلمين بوجهك و منطقك و مجلسك حتّى لايطمع قريبك فى حيفك و لا ييأس عدوّك من عدلك؛ هنگام قضاوت در ميان مسلمانان، مساوات در سخن گفتن و نگاه كردن و نشستن را رعايت كن، تا نزديكانت در جانبدارى از حق خود، در تو طمعى نداشته باشند، و دشمنانت از داورى تو مأيوس نگردند.»[16]

5- پيامبر(ص) در ماه رمضان سال دهم هجرت، حضرت على(ع) را به عنوان مبلّغ اسلام، و قاضى براى داورى بين مردم به سوى يمن فرستاد، در حالى كه آن حضرت در آن وقت 33 سال داشت، آن حضرت به يمن رفت و چندماهى كه در آن‏جا بود،آنچنان مردم را به سوى اسلام جذب كرد كه نخست قبيله بزرگ همدان، سپس قبايل ديگر يكى پس از ديگرى مسلمان شدند، و اين يكى از افتخارات ممتاز زندگى حضرت على(ع) است كه باعث مسلمان شدن جمعيت بسيار گرديد.[17] در آنجا حضرت قضاوت‏هاى مختلف كرد، كه همه مورد تأييد پيامبر(ص) واقع شد. در يكى از موارد بعضى از صاحبان نفوذ و افزون طلب كه در برابر عدل على(ع) از سهميه بيت المال مانند ساير مردم به طور مساوى گرفته بودند، به عنوان شكايت به محضر رسول خدا(ص) آمدند، در آن هنگام پيامبر(ص) براى انجام مراسم حجة الوداع در مكه بود، پيامبر(ص) به منادى خود دستور داد تا در برابر جوسازان ضد على(ع) چنين اعلام كند: ارفعوا السنتكم عن على بن ابيطالبٍ، فانّه خشنٌ فى ذات اللّه عزّ و جلّ غير مداهنٍ فى دينه ؛ زبان‏هاى خود را درباره شكايت از على(ع) كوتاه كنيد، زيرا او در امور مربوط به خدا (مقرّرات دين) قاطع و پرصلابت است، و اهل سازش و سهل انگارى نيست، شاكيان پس از شنيدن پيام پيامبر(ص) دم فرو بستند و مقام ارجمند على(ع) را در پيشگاه پيامبر(ص) دريافتند، و فهميدند كه هر كس در مورد على(ع) خرده‏گيرى كند، مورد خشم پيامبر(ص) خواهد شد.[18] و در مورد ديگر شبيه مورد مذكور، پيامبر(ص) به شاكيان افزون طلب فرمود: «على (ع) هرگز ستم نكند و براى ستم آفريده نشده، بعد از من او صاحب ولايت است، و داورى او داورى صحيح مى‏باشد، و سخن او حق است، و هيچ كس جز كافر ولايت و قضاوت او را رد نكند، و هيچ كس جز مؤمن به ولايت و داورى او خشنود نشود. وقتى كه مردم يمن اين سخن را شنيدند، عرض كردند: «اى پيامبر خدا به حكم و قول تو رسول خدا (ص) در شأن على(ع) راضى شديم.» پيامبر (ص) فرمود: «هو توبتكم ممّا قلتم؛ اين اقرار، توبه شما از شكايت بى موردتان است.»[19]


منابع:

  1. مستدرك الوسائل، ج 3، ص 197.
  2. سوره نساء، آيه 35.
  3. تفسير مجمع البيان، ج 2، ص 64.
  4. فروع كافى، ج 7، ص 408.
  5. همان؛ سوره مائده، آيه 44. توجه به فرازى از عهدنامه مالك اشتر در مورد آداب و اهميت قضاوت، كافى است كه ما را به اوج مقام قضاوت و احتياط و دقت در آن آشنا كند (نهج البلاغه ـ نامه 53)
  6. وسائل الشيعه، ج 18، ص 7.
  7. فروع كافى، ج 7، ص 410.
  8. همان، ص 407، كنزالعمّال، ج 6، ص 91.
  9. بحارالانوار، ج 101، ص 269.
  10. ميزان الحكمه، ج 8، ص 187.
  11. مقنعه شيخ مفيد، ص 721.
  12. وسائل الشيعه، ج 18، ص 6 و 155 و 156؛ فروع كافى، ج 7، ص 407.
  13. سوره نساء، آيه 58 ؛ تفسير مجمع البيان، ج 3، ص 63.
  14. تفسير مجمع البيان، ج 2، ص 424؛ جنگ و صلح در اسلام، ص 448.
  15. روح الدين الاسلامى، ص 399، اسلام و حقوق بشر، ص 176.
  16. من لايحضره الفقيه، ص 319.
  17. ارشاد شيخ مفيد، ص 31، كامل ابن اثير، ج 2، ص 305.
  18. ارشاد شيخ مفيد(ترجمه شده)، ج 1، ص 160؛ بحار، ج 21، ص 385
  19.  فروع كافى، ج 7، ص 352.
  20.  فرائد السّمطين، ج 1، ص 350 ؛ مناقب خوارزمى، ص 80.
  21.  الغارات، طبق نقل بحارالانوار، ج 104، ص 290.

 

 


[1] – مستدرك الوسائل، ج 3، ص 197.

[2] – سوره نساء، آيه 35.

[3] – تفسير مجمع البيان، ج 2، ص 64.

[4] – فروع كافى، ج 7، ص 408.

[5] – همان؛ سوره مائده، آيه 44. توجه به فرازى از عهدنامه مالك اشتر در مورد آداب و اهميت قضاوت، كافى است كه ما را به اوج مقام قضاوت و احتياط و دقت در آن آشنا كند (نهج البلاغه ـ نامه 53).

[6] – وسائل الشيعه، ج 18، ص 7.

[7] – فروع كافى، ج 7، ص 410.

[8] – همان، ص 407، كنزالعمّال، ج 6، ص 91.

[9] – بحارالانوار، ج 101، ص 269.

[10] – ميزان الحكمه، ج 8، ص 187.

[11] – مقنعه شيخ مفيد، ص 721.

[12] – وسائل الشيعه، ج 18، ص 6 و 155 و 156؛ فروع كافى، ج 7، ص 407.

[13] – سوره نساء، آيه 58 ؛ تفسير مجمع البيان، ج 3، ص 63.

[14] – تفسير مجمع البيان، ج 2، ص 424؛ جنگ و صلح در اسلام، ص 448.

[15] – روح الدين الاسلامى، ص 399، اسلام و حقوق بشر، ص 176.

[16] – من لايحضره الفقيه، ص 319.

[17] – ارشاد شيخ مفيد، ص 31، كامل ابن اثير، ج 2، ص 305.

[18] – ارشاد شيخ مفيد(ترجمه شده)، ج 1، ص 160؛ بحار، ج 21، ص 385

[19] – فروع كافى، ج 7، ص 352.

دسته‌بندی نشده

دسته بندی های مردم در نهج البلاغه

زمان مطالعه: 5 دقیقه

با مطالعه خطب، نامه‌ها و كلمات قصار نهج البلاغه شاهد دسته‌بندي‌هاي متنوعي از مردم در منظر علي عليه السلام مي‌باشيم. در اين قسمت بر آنيم تا با مروري به نهج البلاغه با پاره‌اي از اين دسته‌بندي‌ها از نگاه آن امام همام آشنا گرديم.

الف دسته‌بندي مردم از جهت سطوح علمي

مي‌دانيم سطوح علمي مردم با هم يكسان نيست و تك تك افراد جامعه بهره‌هاي مختلفي برده‌اند. شايد در گذشته به دليل محدوديت علوم بشري اين امكان وجود داشت كه به سادگي بين افراد جامعه تفاوتي قائل شد ولي اكنون كه علوم پراكنده وهر نوع آن بسيار گسترده شده است، و هر روز نيز برشقوق آنها افزوده مي شود تفاوت و اختلاف سطح دانش بين افراد بسيار مشكل باشد، ولي هميشه يك قاعده كلي پابرجاست و آن دسته‌بندي مردم از جهت سطوح علمي است.

v      علما و دانشمندان كه به نوعي اساتيد علوم مختلف‌اند.

v       دانشجويان و دانش پژوهان كه تعبير كلي آن همه افرادي كه تشنه علمند و به دنبال آن روانند.

v       عوام و ناآگاهان.

 حضرت علي عليه السلام در خلال سخني، اين اختلاف سطوح دانش را به دانشجويي بي نظير به نام كميل (عليه الرحمه) آموخت.

كميل كه يكي از اصحاب بزرگ مولا علي عليه السلام است مي‌گويد: روزي علي عليه السلام دست مرا گرفت و با خودش همراه كرد تا از شهر خارج شديم و به محلي به نام جبان رسيديم. همينكه از شهر خارج شديم و خلوتي فراهم شد، تنفش الصعداء. نفس عميقي كشيد و بعد فرمود: «يا كميل ابن زياد؛ ان هذه القلوت اوعيه  فخيرها اوعاها، فاحفظ عني مااقول لك[1]» يعني: اي كميل ابن زياد، اين دلها (ظرفهاي علوم و حقايق و اسرار است. بهترين آن دلها نگاهدارنده آنهاست. سپرده شده را خوب نگاهداري كرده به ياد دارد پس (هشيار باش) از من نگاهدار و به ياد داشته باش آنچه به تو مي گويم.

سپس مردم را به شكل زير تقسيم بندي نمود كه : الناس ثلاثه: فعالم رباني، و متعلم علي سبيل نجاه، و همج رعاع[2] يعني: مردم سه دسته‌اند: عالم رباني (داناي خداشناسي كه به مبدأ و معاد آشنا بوده به آن عمل نمايد) و طالب علم و آموزنده‌اي كه (از جهل و ناداني) بر راه نجات و رهايي يافتن است و مگسان كوچك و ناتوانند (نادان نفهم به انواع زشتيها آلوده) كه هر آواز كننده‌اي (به هر راهي) را پيروند و با هر بادي ميروند (درست را از نادرست تميز نداده و به مذهب و طريقه‌اي پايدار نيستند و به هر راه پيش مي آيند مي‌روند).  شهيد مطهري در ذيل اين حكمت مي گويد: «البته در اصطلاح حضرت علي عليه السلام عالم رباني غير از عالم رباني‌اي است كه ما به هر كس تعارف مي كنيم. يعني يك عالم واقعاً صد در صد الوهي و خالص براي خدا كه شايد اين تعبير جز بر پيغمبران صلواتهم اجمعين صادق نيست و متعلم علي سبيل نجاه چون آن عالم را در مقابل اين متعلم گرفته، مقصود عالمي است كه از بشري تعمل نمي كند[3]».

آنگاه حضرت عليه السلام در وصف طبقه سوم مي فرمايد: لم يستضئوا بنورالعلم و لم يلجا و الي ركن وثيق[4] يعني : از نور علم پرتوي نگرفته‌اند و به پايگاه محكمي هم تكيه ندارند.

بعد شروع به شكايت از مردم اهل زمان خويش مي كند و از نبود كساني كه لياقت و توانائي فهم معارف الهيه را ندارند تأسف مي خورد سپس مي فرمايد: آري مي يابم تيزفهم را كه از او (برآن علوم) مطمئن نيستم. (زيرا) دست افزار دين را براي دنيا به كار مي برد و به نعمتهاي خدا (توفيق به دست آوردن علم و معرفت) بر بندگانش و به حجت‌هايش (عقل و خرد) بر دوستانش برتري مي جويد.

حضرت عليه السلام در خصوص عده ديگر كه پيرو دين حق هستند ولي فهمشان كوتاه است و به همين سبب در شرح حقايق و معارف، اعتمادي به فهم آنان نيست مي فرمايد «با اولين شبهه‌اي كه روي دهد شك و گمان خلاف در دل او آتش مي افروزد» تا اينجا تقريباً سخن حضرت عليه السلام يأس آور است (زيرا به نظر مي رسد كه) پس كسي پيدا نمي شود، ولي در ذيلش مي فرمايد: «اللهم بلي …..» نه اينطور هم نيست كه هيچ كس پيدا نشود بلكه من اكثريت مردم را مي گويم[5].

تحليلي بر سخنان امام عليه السلام:

در اين بخش از سخنان امام عليه السلام نكته‌اي كه قابل تأمل   است نوع تقسيم بندي آن بزرگوار است كه مردم را به سه دسته تقسيم كرده است و جهت تقسيم آن است كه مردم يا عالمند و يا عالم نيستند. دسته دوم يا دانشجويند و يا در پي دانش نيستند. آنگاه هرقسمتي از اقسام سه گانه را به صفتي وابسته ساخته است.

دسته اول:  

امام عليه السلام عالم را به صفت رباني منسوب و به پروردگار متعال وصف نموده است: يعني عالمي كه با پروردگار متعال آشنا و عارف به خداي تعالي است.

مي‌دانيم كه خداوند مي‌فرمايد: «كونوا ربانيتين» و بعضي گفته‌اند از آن جهت به اين نام ناميده‌ شده اند كه دانشهاي كوچك را پيش از علوم سطح بالا به دانش آموزان تعليم مي‌دهند و نيز گفته شده است كه چون آنان علم را اصلاح مي كنند و از خطا و اشتباه مبرا مي‌سازند.

اميرالمومنين عليه السلام در جايي ديگر و به مناسبتي ديگر، اشاره‌اي به ربانين مي كند و ضمن شرح اوصاف آنها دستور به اطاعت از آنها مي‌دهد. مي فرمايد: «فاستمعوا من ربانيكم، و احضروه قلوبكم، و استيفظوا ان هتف بكم و يصدق رايد اهلهه و ليجمع شمله و ليحضر ذهنه، فلق لكم الامر فلق الخرزه[6]» يعني : پس به سخن مردم خداشناس و رباني خود گوش فرا دهيد و دلهاي خود را (براي شنيدن او) حاضر سازيد و چون به شما فرياد زند، از خواب غفلت بيدار شويد، كسي كه براي اطلاع از چراگاه مي‌رود بايد به قوم خود راست بگويد، و بايد افكار خود را جمع نمايد و ذهن خويش را آماده سازد. پس هر آينه به تحقيق آن مرد عالم رباني امور مبهم را بر شما شكافته و باز كرده است. همانند شكافتن و سوراخ كردن  مهره تا معلوم گردد كه در درون آن چيست؟) و همچون كندم صمغ از درخت.

مي‌دانيم كه صحنه‌هاي زندگي هيچگاه از فريب و تبليغات كاذب خالي نيست. مردم ساده لوح خيلي زود فريب اكاذيب را مي خورند و تبليغات فريبنده ، آنها را از مسير صحيح منحرف مي‌سازد كه اغلب رهبران الهي با اين مشكل مواجه بوده‌اند. توده مردم در معرض خطر حمله دشمن بوده و خيلي زود به دام دشمن مي‌افتاده‌اند و غالباً در حال تزلزل به سر برده‌اند و به همين جهت، دشمن هميشه حداكثر استفاده را از آنان مي كرد[7]. لذا نكته‌اي كه امام عليه السلام به آن توجه مي‌دهد، گوش كردن به فرمان عالمان رباني است كه مشخصات آنان نيز با استنباط از كلام حضرت )ع) به شرح ذيل است:

1 – علماي رباني به مردم دروغ نمي‌گويند و اصولاً اهل دروغ نيستند.

2 – علماي رباني باعث وحدت و انسجام‌اند و به اصطلاح، افكار فراجناحي دارند و عامل پيوند همه اقشار ملت هستند.

3 – فرزانه و با تدبيرند.

4 – اهل تجزيه و تحليل‌اند و مسائل غامض را موشكافانه و شفاف براي توجيه مردم مطرح مي‌كنند.

دسته دوم:

دانشجو، كه امام عليه السلام او را به خصيصه درراه نجات بودن وصف كرده است .
چون علم، وسيله نجات و رستگاري در عالم آخرت است و دانشجوي در مسير تحصيل علم، در حقيقت در راه نجات حركت مي كند تا به وسيله دانش به آن هدف نهايي برسد.

 

دسته سوم :

عوام و ساده لوحانند كه امام عليه السلام آنان را با شش ويژگي تعريف كرده است:

1 – كلمه همج، مگس خرد را به جهت حقارت و بي ارزشي براي آنان استعاره آورده است.

2 – آنان را به ساده لوح بودن و تازه كاري معرفي كرده است؛ زيرا اين دو صفت ممكن است از ناداني سرچشمه گرفته باشد.

3 – پيرو هر صدايي بودن، به ملاحظه شباهت داشتن به گوسفندان در غفلت و ناداني.

4 – اين توصيف كه آنان با هر بادي روانند، كنايه از ناتواني ايشان در ثبات و عدم پايبندي به يك مذهب و مرام است.

5 – آنان از پرتو دانش روشني نمي گيرند؛ يعني ايشان در تاريكي جهل به سر مي‌برند.

6 – آنان به پايه استواري پناه نجسته‌اند؛ پايه استوار، كنايه از عقايد بر حق و يا دليل و برهاني است كه بتوان در رفع گرفتاري‌هاي آخرت بر آن تكيه كرد.

در حقيقت علي عليه السلام در تشويق دانش اندوزي و ارتقاء سطح دانش مردم را سفارش كرده است، چرا كه دانش علاوه بر روشنگري و شناخت سره ازناسره امتيازهاي ويژه‌اي براي صاحب آن ايجاد مي كند كه هرگز ثروت و اموال نمي تواند ايجاد كند.

 


[1] – نهج البلاغه – ح 139

[2] – نهج البلاغه – همان

[3] – امامت و رهبري – مرتضي مطهري

[4] – نهج البلاغه – ح 139

[5] – همان

[6] – نهج البلاغه – خطبه 107

[7] – نهج البلاغه از ديدگاه قرآن – ترجمه مصطفي زماني نجف آبادي

دسته‌بندی نشده

خواص سیر

زمان مطالعه: 2 دقیقه

سیر

سیر تازه منبع خوبی از ویتامین ها و مواد معدنی و مواد گوگردی است . مهمترین اجسام گوگردی شامل آلیسین ،دی آلیل دی سولفاید، و دی آلیل تری سولفاید هستند.

آلیین ماده ای بدون بو ،بدون رنگ و بدون فعالیت فارماکولوژیک است که توسط آنزیم آلیناز تبدیل به آلیسین میشود. که آلیسین دارای بو و خواص مختلف دارویی است.وقتی که سیر خرد می شود آنزیم آلیناز فعال میشود و آلیین را تبدیل به آلیسین میکند  با توجه به اینکه آنزیمها در اثر حرارت زیاد غیر فعال میشوند بنابراین خواص سیر خام بیشتر از سیر پخته شده است.

گفته میشود که خاصیت ضد سرطانی سیر به علت وجود دو عنصر ژرمانیوم و سلنیوم به مقدار کم در آن است.

مصرف منظم سیر می توان باعث کاهش تری گلیسیرید و کلسترول خون از نوع بد یا مضر یعنی LDL در حالیکه میزان کلسترول خون از نوع خوب یا مفید یعنیHDL  افزایش می یابد. در چند ماه اول مصرف سیر ممکن است که میزان کلسترول در خون افزایش یابد به این دلیل که سیر باعث می شود کلسترول از داخل نسوج و بافتها به خون منتقل شود اما به مرور زمان کلسترول از خون دفع میشود و به تدریج میزان کلسترول کاهش می یابد.

سیر از جهاتی به آسپرین شباهت دارد چرا که سیر خاصیت ضد انعقادی دارد و مانع از بروز سکته های قلبی می شود اما با این تفاوت که عوارض نا مطلوب ناشی از مصرف سیر بسیار اندک است.

در تحقیقاتی که بر روی اثر سیر بر درمان فشار خون انجام گرفت مشخص شد که سیر می تواند به طور متوسط 11 میلی متر جیوه فشار سیستولی و 5 میلی متر جیوه فشار دیاستولی  را کاهش دهد.بررسی همین نتایج نشان داد که مصرف سیر می تواند 20 تا 25 درصد حملات قلبی را کاهش دهد.

در سرما خوردگی استفاده از سیر باعث نرم شدن سینه ، بهبود التهاب دستگاه تنفس و کاهش احتقان ریه یعنی رفع جمع شدن خون در ریه می گردد. در برونشیت مزمن نیز استفاده از سیر به عنوان خلط آور تجویز می گردد.

اگر به دنبال راه موثری برای رفع بوی بد سیرهستید جویدن مقداری جعفری یا خوردن یک عدد سیب توصیه میشود. برخی نیز معتقدند خوردن یک فنجان قهوه غلیظ بوی بد سیر را به مقدار چشمگیری کاهش میدهد.

مقدار انرژی و ترکیبات مواد غذایی:

149 کیلو کالری انرژی، 367/6 گرم پروتئین، 5/0 گرم چربی، 07/33 گرم کربوهیدرات، 181 میلی گرم کلسیم، 153 میلی گرم فسفر، 7/1 میلی گرم آهن

دسته‌بندی نشده